تبليغاتX
شراب کهنه

شراب کهنه

جامعه و هنر

داداش ما خیلی از این شعار بهش برخورده. اسم ایشون محموده و اتفاقا دلخوری داره با خونواده

زنش که همگی سبز هستند. محمود آقای ما معتقده این شعارها همینطور بداهه سازی میشه و

هر کی با هر کی مشکل داره فورا یه خط شعر میسازه و تو تظاهرات می خونه. بعدش همه اونو

تکرار می کنن و فیلمش میره رو یوتوب و مردم دنیا می بینن.

ایشون میگه مردم اگه بجای برادر رفتگر یه دکتری چیزی میدیدن میگفتن، جراج مغز و اعصاب..محمود

و وردار ببر!! یا اگه یه نونوا ببینن میگن، ای نونوای با غیرت... محمود و وردار ببر!!

حالا ما هر چی میگیم داداش! قوم و خویشای زن شما از کی شاعری بلد شدن یا صداشون کلفت

بوده که هر چی گفتن مردم تکرار کرده باشن؟ تو کت ایشون نمیره.

راستش بهتره عزیزانی که شعارهای فی البداهه رو میسازن یه کم فکر شخصیت بقیه هم باشن!

همه یه جورایی با هم مشکل دارن و بخودشون می گیرن. نه اینکه حتی آدمهای معمولی که خیلی

مهم هم نیستن خودشون رو قاطی ماجرا کردن و خیال ورشون داشته مهمند، بازم بهتره دست اینا

گزک داده نشه. یه طوری شعار بسازن که فقط یقه همونی رو که میخوان بگیره نه داداش محمود ما

که آزارش به مورچه نرسیده تا حالا. راستش یه کم بهش دلداری دادم که آره داداش.. حق با تواه!!

این سبزا که مثل زردا وزیر شعار و شاعر و مائر ندارن. تازه مث اونام که اختیار دار عالم نیستن. راست

میگی شما، همینطوری وسط دعوا نرخ تعیین کردن و خواستن به رخ شما بکشن. خوب چرا می شینی

تلویزیون بیگانه نگاه میکنی که بفهمی قوم و خویشای زنت حرف گذاشتن تو دهن مردم! برادر رفتگر مگه

بیکاره شما رو ورداره ببره ؟ محکم بگیر بشین سرجات ببینم کی می خواد بیاد ورت داره؟!

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 0:9  توسط  ریاضی  | 


سلام. از اینکه در روزهای اخیر پست جدید نگذاشتم عذر میخوام. سرعت وحشتناک مرا از خیر باز

کردن اینترنت گذرانده و نیز آپلود عکس غیر ممکن است.

شاید از فردا که احتمالا شرایط عادی شود کارهای تازه را آپ کنم. برای من روز خاص وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:1  توسط  ریاضی  | 


کره شمالی هر بار با معضل بین المللی روبرو می شود فورا چند ده هزار جمعیت را در میدان بزرگ

سونگ ایل جمع می کند و بدستشان کاغذ های رنگی میدهد تا برابر آموزش های مدرسه ای بطور

منظم آنها را تکان دهند و هورا بکشند. صورت های مسخ شده و دهان های باز این جمعیت موظف

که بدون تکان جسم و بمانند روبات کار خود را انجام می دهند یکی از تهوع آور ترین صحنه هاییست

که در تلویزیون می بینم.

کیم جونگ ایل هم مثل آیس من از بالای تراس ساختمان برای آنها بدون لبخند دست تکان میدهد.

فیدل کاسترو مغموم تا روزیکه به ضرب آمپول میتوانست بایستد، می ایستاد و هزاران کوبایی گرسنه

را جلویش می کاشتند تا او برایشان هشت ساعت مزخرف بهم ببافد. تماشای عکسهای سخنرانی

فیدل حالم را بهم می زند در حالیکه حال و روز مردم کوبا را می دانم.

معمر قذافی وقتی بادی از گلویش در میرود فورا سه مامور نزدیکش میشوند و شانه هایش را میمالند.

او میخواهد برای مردم سخنرانی کند. در عرض نیم ساعت همه ادارات و مدارس و کسبه تعطیل شده

و مردم به میدان جمال عبدالناصر می آیند تا قائد عظیم الشان برایشان صحبت های زیر زبانی و الکن

مملو از غرور و تبختر بگوید. از دیدن عکسهای مسخره با ژستهای مسخره تر قذافی متهوع می شوم.

روبرت موگابه دیکاتور زیمبابوه که از انقلابی گری به این سمت رسید در حالیکه تورم 230000 درصدی

کشور را طبیعی میداند و دشمنان را مقصر میخواند از شیشه تلویزیون با مردم بیچاره زیمبابوه صحبت

میکند و می گوید، قدرت خرید را بازهم بالاتر برده ایم. اسکنانس پنج میلیارد دلاری چاپ شده تا شما

مردم عزیز بتوانید با آن براحتی تخم مرغ بخرید.

وای خدا... چقدر اینها بهم شبیه اند! انگار در یک گورستان، مشترکن درس بی شرافتی خوانده اند.

مغرور ، طلبکار ، دشمن شناس ، متوهم ، فریبکار ، حق به جانب و صد صفت مشترک دیگر دارند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 11:59  توسط  ریاضی  | 

جایی نقل آمده مهرداد اوستا سالها قبل، قبل از انقلاب نامزدش را از دست داده. او را درحال

نزدیکی به دربار دیده و رهایش کرده. بعدهم که نامزد بی وفا در اروپا از او یادی کرده و دلجویی

خواسته، اوستا با قطعه ترانه ای سوزناک بیادش آورده که بی وفا..

وفا نکردی و کردم....... بسر نبردی و بردم

حکایت اوستا، اگر چه در دهه چهل و پنجاه ایران خیلی غریب بود و دلگزا و عاشق پریشان

را به مرثیه و ترانه سرایی می کشاند، اما حالا امریست رایج و همگانی که نه تنها شوری

بر نمی انگیزاند، که قابل درک هم هست!

دوستی تعجبش را اینگونه گفت که فلانی، چه رازیست؟ چرا دختران بر ثبات زندگی بر عهد

نمی ایستند و به محض ناملایمی و نا همواری بمانند مادران ما صبوری نکرده و مدار نمیکنند؟

جمله ای از فیلم چشمان کاملا بسته را برایش آوردم و او را بفکر بردم. نیکول کیدمن، زن زیبا

و خوش قامت در آغوش پیرمرد هوسران متمول می رقصد. او مست است و مجالی برای پیرمرد

که پیشنهاد بی شرمانه اش گوید! با من به اتاق بالا بیا.

نیکول حلقه ازدواج را نشان و پیرمرد سرش را تکان می دهد.  چیزی میگوید....آخرش اینست،

هیچ میدانی چرا زن زیبایی مثل تو ناچار بوده یکبار ازدواج کند؟ تو باید آنچه را هست با قراردادی

معتبر از سر باز کنی تا بعد با هر که خواستی باشی.

دختر امروز بهتر از خانواده اش خوشبختی را نشانه گرفته. به ازدواج طوری نگاه می کند که به

پاسپورتش نگاه می کند. جوازی برای عبور از حصار. آزادی آنور مرزهاست. همسفری باش،

و گرنه... برو کنار می خوام رد شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 16:20  توسط  ریاضی  | 

با نگرانی می پرسد فردا چه خواهد شد؟ آیا کسی خواهد آمد یا اگر بیاید بلوا می شود؟

اگر سبز های دو طرف به جان هم بیفتند چه میشود و سوالات دیگر بر آمده از دلشورگی!

نگاهش می کنم و می گذارم آنچه او را می فشرد، بیرون بریزد. خشم، نگرانی و دلشوره

اش را باز گوید و دلهره رویارویی با فردا را سبک سنگین کند...

نه ... چیزی نخواهد شد. هر دو طرف تازه کارند در آزمون. همه این ماه ها، تمرین می کنند

برای امتحان. حرف های نسنجیده، نمایش عصبیت، بروز دلخوری ها و اره و تیشه بهم نشان

دادن از سر بی خبریست. دو طرف خودشان هم نمی دانند چه خواهد شد و چه خواهند کرد.

اجتماع دو قطبی در حال تجربه اندوزیست. بعید که احساساتی شود و بگوید و بکند آنی که

نباید! فردا سبزها از دو طرف، برای تسهیل و تلطیف می آیند نه تشدید.

آنها که بعد انتخابات کتک زدند و انداختند، فایده هزینه را برآورد کرده و حالا دست براه تر از قبل 

شده اند و آنانکه هل من مبارز طلبیدند هم فهمیدند یک من ماست چقدر کره دارد.

هنوز تا رسیدن به خرد دو جانبه راهیست طولانی،که باید و نباید ها را یکهو خرج نکنند، دلها

را به آشوب یا شکستن نبرند، سرها را به گریبان یا درد نیازارند،اشکها را به تصور جاری نکنند.

امسال همه تجربه می اندوزند و خامند. مناسبت ها می آیند بی آنکه به پارسال شبیه باشند

و هر چه بگذرد الک خواهند شد. سره ناسره خواهند شد و دست آخر هنوز خیلی مانده که

بدانند آنچه را باید بدانند. هر دو طرف چشیده اند طعم احساس و طعم تلخ نادانی را.

فردا اتفاقی در کار نیست. نبردی یا نزاعی نیست. فردا آموزش است. خرد آموزی و تجربه

اندوزی. هزینه هم دارد اما نه بقدر روزهایی که ناشی ناشی بودند همه آدم های دو طرف!

نیمرویت را بپز و نانت را گرم نهار کن. نمک به کارت نریز. هیچ خبری نیست... آسوده باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 14:59  توسط  ریاضی  | 

یادم هست یکی از نمایندگان مجلس شورای ملی در رژیم گذشته از فرط سادگی جملاتی را در

مجلس گفت که تاآخر عمر، شرمنده اش ساخت، او گفت چطوراست میگن مردم در قلک پارکومتر

بجای سکه چیز دیگه می اندازن؟ بنده دیشب پول خرد نداشتم و خواستم ماشینم را جایی پارک

کنم، هر چه سعی کردم موفق نشدم یک دگمه شبیه به سکه را در پارکومتر بیندازم!!!

اتهام اخلال در ترافیک برای بهزاد نبوی هم مایه سرشکستگیست. شوخی هم اندازه ای دارد!!

برای یک مبارز سیاسی که روزگاری وزیر مملکت بوده و کلی حرف و حدیث برایش گفته اند و قدر و

ارزشی داشته افت دارد او را بجرم اخلال در ترافیک شهری چند ماه بصورت بلاتکلیف در زندان نگه

داشته و سپس بگویند تو در فلان تاریخ راه بندان ایجاد کرده ای!

چطور می توان تصور کرد بهزاد نبوی حتی با گشودن دستهایش بتواند مانع عیور و مرور وسائط نقلیه

در یک خیابان بشود؟

لذا برای اینکه حقش ادا شود و بعدا دوستان بهش خرده نگیرند که چرا ظرف تو را بشکست لیلی،

ایشان را به اتهامات مهم و اساسی مانند انقلاب نرم یا تئوریسین مخملی و یا برانداز متهم ساخته

و بیش از این شک و تردید برای یاران وی و شرمساری برای خودش ایجاد نکنید.

خانواده از نبوی روی تخت بیمارستان پرسیدن، شما کی راه بندان کردی؟ او جواب داده دقیقا خودم

نمیدونم!  اما هر بار خلاف ترافیکی داشتم جریمه دادم. قبضاشم برای دادگاه می برم با خودم! 

باور بفرمایید بهزاد نبوی اگر پول خرد داشت هرگز باعث راه بندان و اختلال ترافیکی نمی شد.

خوب نیست با دولتمردان سابق چنین رفتار سخیفی بشود و او را مضحکه خاص و عام بکنند که،

به به چشممان روشن! شما و راه بندان ؟ هنر دیگری نداشتی مرد مبارز؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 23:52  توسط  ریاضی  | 


از اینرو دسته بیل را ابزار شرافت نامیده اند که وسیله ایست مطمئن در کشاورزی و امنیت و دفاع.

" خبر داریم در روزهای شلوغی واغتشاش، دسته بیل در تهران و شهرهای حومه نایاب شده بود"

این جمله تعجب برانگیز را طائف بزبان آورد در حالیکه هیچکس بجز کشاورز ورامینی از آن باخبر نبود.

بعد وقتی فیلم و تصاویر آماتوری به رسانه ها رسید این ما بودیم که علت کمبود دسته بیل را دیدیم

و مجهز شوندگان به این ابزار شرافتمندانه را که چطور آزادانه آنرا بر سر و کول معترضین وارد میکردند.

سایت تابناک با ظرافت و رندی خبری را منتشر کرده بدین شرح ،

"مجوز ثبت سفارش براي واردات 54 هزار دسته بيل نشان مي دهد كه اين ميزان دسته بيل از كشور

اندونزی وارد شده است. 

اين تعداد دسته بيل در تاريخ 25 خردادماه سال جاري مجوز ورود به كشور را از وزارت بازرگاني دريافت

كرده است"

پس ازنایاب شدن اضطراری دسته بیل، دورنگری و درایت وارد کنندگان این ابزار شرافت! بداد کشاورزان

ورامینی رسید که یکوقت بلند نشوند بیایند جلوی در مجلس و بگویند، دسته بیل ما را پس بده ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 15:4  توسط  ریاضی  | 

انگار قرعه پرتاب یا حواله لنگه کفش فقط به اسم صفار هرندی خورده که هر جا برای سخنرانی

می رود، معترضین، کفش های خود را بدست می گیرند و تهدیدش می کنند!

این البته بر میگردد به موقعیکه منتظر الزیدی خبرنگار فرصت طلب عراقی به سمت جرج بوش لنگه

کفش پرت کرد و همین جناب صفار او را قهرمان شجاع مسلمان نامید!

اینکه چرا کار دولت به اینجا رسیده که برای تبیین موجودیتش ناچار است از صفار هرندی کمک گیرد

و او را برای حفظ و ارتقای طرفداران متزلزلش به دانشگاه بفرستد، نیاز به علم خدایی ندارد!

صفار هرندی برسر مسئله انتخاب زود هنگام مشایی به سمت معاون اولی در واپسین روزهای عمر

دولت نهم با رییس به اختلاف رسید و به شکلی معنادار از دولت اخراج شد.

وقتی ناظرین اشاره به عدم رسمیت دولت کردند، عجولانه نامه ای در آمد مبنی بر عدم اخراج صفار

از وزرات ارشاد و صحت رسمیت دولت! صفار اما در پاسخ، نامه ای نوشت و طی آن یادآور شد که ،

" خود را وزیر شما نمی دانم. اما اگر برای حفظ رسمیت بقدر یک عدد بمن نیاز هست راضی ام ولی

تا پایان عمر دولت هرگز به وزارتخانه پا نخواهم گذاشت و دستور مصوب عزل خود را معتبر می دانم"

فضاحت آن اقدام عجولانه که منجر به حذف وزیر دیگری هم شده بود در هیاهوی وقایع بعداز انتخابات

گم شد و حالا صفار و رییس دولت انگار خیال کرده اند کسی چیزی بیادش نمانده!

راستش تمسک دولت به صفار هرندی و رسایی و امثالهم از دو باب است. یکی جرات روبرویی و

سماجت ذاتی این دست افراد و دیگر مصداق حرف محسن رضایی!

رضایی دربرنامه مناظره با رییس دولت به او گفت، شما با این رفتارت تنها خواهی ماند و دوستانت

را یکی یکی از دست خواهی داد.

تنهایی و بی اعتنایی بزرگان قوم، رییس را ناچار به بهره گیری از صفاری کرده که حتی در 9 روز آخر

عمر دولت قبلش، تاب تحمل او را نیاورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 13:24  توسط  ریاضی  | 

"ملت ایران مقتدر نشسته و دشمنان آنها مثل پشه هستند " 

برای تنویر بهتر افکار و تبیین ماهیت پشه که از آن به خطا نام برده شده، به آگاهی میرسد،

- پشه حشره ایست مزاحم که خواب ملت را تباه کرده

- پشه از جثه کوچک، هیبت زشت، وز وز سرسام آور و شخصیت نفرت برانگیز برخوردار است

- پشه حشره ای سمج است که با صد ترفند مقابله، باز بالای سر  وز وز می کند

- پشه در میحط آلوده و عفونی رشد می کند

- پشه را نمی توان با دعا و نیایش، شرش را از سر مردم کم کرد

- پشه با ساکنین خانه در پی مسالمت جویی نیست و طمع به خون اهل خانه دارد

- پشه از نوع مالاریا خطرناک تر است و از حضورش بیم جان آدمیان می رود

- پشه پر روست و با کیش کردن کنار نمی رود

- پشه امان ملت را بریده و این ملت خیلی احساس اقتدار و اطمینان نمی کند

- پشه با دشمنان مردم یعنی سوسک و مگس دارای مشترکات فطریست

- پشه گاهی به شکل شاپرک ریز وارد شده و مردم را گول می زند

- پشه دین و ایمان ندارد که قسمش بدهیم

- پشه متظاهر است و گاهی خود را در قالبی وجه الصلاح استتار میکند

- پشه مثل سگ از آدم می ترسد و با روشن شدن محیط مخفی می شود

- پشه برای افزایش اعتماد بنفس سوسک و مگس، گاهی وز وز قشنگ می کند

- برای مبارزه با پشه از هر نوع و نژادش یک عزم عمومی لازم است

- سالم سازی محیط از هر نوع آلودگی و دروغ و ریا و تملق و تظاهر باعث نابودی پشه می شود

- تنها راه مقابله با پشه، ویپ مپ آمریکایی یا اولتراساوند اروپایی نیست.راههای دیگر در اولویتند
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:53  توسط  ریاضی  | 


نخستين ساعات بامداد دهم نوامبر سال 89 يک شب فراموش نشدني بود. در آن شب سراسر

جهان از طريق تلويزيون ها شاهد تلاش جوانان آلمان شرقي و غربي برای ویران کردن ديوار برلين

بودند که از سیزده آگوست سال 1961 شهر برلين را به 2 بخش تقسيم کرده بود.

ابتدا در شهر لايپزيک و سپس در ساير شهرهاي آلمان شرقی، مخالفان پس از چند دهه، سکوت

اجباري راکنار گذاشته و به تظاهرات آشکار عليه رژيم کمونيستي پرداختند. پايه هاي قدرت رژيم به

لرزه درآمد و "اريش هونکر"رهبر آلمان شرقي قدرت را به "اگون کرنتس"واگذار کرد اماديگر هيچ چيز

نمي توانست مانع تحول بزرگ تاريخ شود.

روز هفــتم نوامبر، تظاهـرات يک ميليــون نفر در بخش شرقی، موجب استعفاي دسته جمعي اعضای

دولت کمونيست آلمان شرقي شد. در شب نهم نوامبر، هزاران نفر از مردم برلين شرقي در کنار ديوار

جمع شده و يک به يک پست هاي مرزي را گشودند.

گارد مخوف آلمان شرقي که در دوره اي نزديک به 30 سال 239 نفر را حین عبور از ديوار بقتل رسانده

بود، اين بار دست به سلاح نبرد. آنها درک کرده بودند که زمان قدرتشان به سر آمده است.

سقوط ديوار برلين با 3/6 متر ارتفاع ، 160 کيلومتر طول و 300 برج نگهباني، به 50 سال جدايي ميان

2 بخش آلمان خاتمه داد.

سرانجام، دو نیمه جدا شده دوباره به يکديگر پيوسته و کشور و ملت آلمان بار ديگر متحد شد.

اگون کرنتس رهبر واپسین روزهای آلمان شرقی در کتابی به اسم "پاییز سقوط" شرح وقایع فرو ریزی

دیوار برلین و شرایط ویژه آن روزهای دستگاه سیاسی امنیتی آلمانشرقی را بچاپ رسانده که ترجمه

آن اکنون در دسترس علاقه مندان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 20:7  توسط  ریاضی  |